روایتی از یک بیداری تلخ
صبح جمعه، ایران با صدای انفجار و حملهای سهمگین از سوی اسرائیل از خواب پرید.
واژهی شوم و نکبتبار «جنگ»، بار دیگر سایهاش را بر سر سرزمینم افکنده است.
صدای موشک، انفجار، و پرواز پهپادها؛ واژههای سنگین و ترسناکی مثل «پدافند بالستیک»؛
ذهنی که بیوقفه، بدترین سناریوهای ممکن را تصویرسازی میکند…
خانوادهات، دوستانت، عزیزانی که تا دیروز بیدغدغه کنارت بودند،
حالا با تنها یک واژهی سهحرفی—«جنگ»—در دورترین فاصلهی ممکن از تو قرار گرفته اند
صفهای کیلومتری برای چند لیتر بنزین.
هجوم بیامان مردم به شمال.
نگاه خسته و نگران مردمانت که خود جنگیست سهمگینتر از هر گلوله.
و تو، در سکوتی تلخ، به خانهات، اتاقت، قاب عکسهای روی دیوار نگاه میکنی.
جایی که حالا تازه میفهمی چقدر عمیق به آن دلبسته بودی.
آرزویی که شاید دیگر هیچوقت محقق نشود.
رویایی که بیرحمانه دود شد.
من، علی فکری،
در این روزهای تاریک، با تمام وجود به یاد عزیزانم هستم.
من همیشه، همه را بیمنت دوست داشتهام، و همچنان دوست خواهم داشت.
به امید روزهایی آرام،
برای من، برای تو،
برای ایران.
ارادتمند شما
علی فکری
